ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 2 راي - 3 ميانگين
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان كوتاه
امروز, 12:15 AM
شماره : #201
RE: داستان كوتاه
شما ایمیل دارید ؟

شرکت مایکروسافت آبدارچی استخدام می کرد. مردی که متقاضی این شغل بود به آنجا مراجعه کرد. رئیس کارگزینی با او مصاحبه کرد و بعنوان نمونه کار از او خواست زمین را تمیز کند.
سپس به او گفت: «شما استخدام شدید، آدرس ایمیلتون رو بدید تا فرمهای مربوطه را برایتان بفرستم تا پر کنید و همین‌طور تاریخی که باید کار را شروع کنید بهتان اطلاع بدهم.» مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!» رئیس کارگزینی گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارید، یعنی شما وجود خارجی ندارید و کسی که وجود خارجی ندارد، شغل هم نمی‌تواند داشته باشد.» مرد در کمال نومیدی آنجا را ترک کرد. نمی‌دانست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کند. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی برود و یک صندوق 10 کیلویی گوجه‌فرنگی بخرد. بعد خانه به خانه گشت و گوجه‌فرنگی‌ها را فروخت. در کمتر از دو ساعت، توانست سرمایه‌اش رو دو برابر کند. این عمل را سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خانه برگشت. مرد فهمید می‌تواند به این طریق زندگی‌اش را بگذراند و شروع کرد به این که هر روز زودتر از خانه برود و دیرتر بازگردد. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر می‌شد. به زودی یک گاری خرید، بعد یک کامیون، و به زودی ناوگان خودش را در خط ترانزیت (پخش محصولات) بر پا کرد. 5 سال بعد، مرد دیگر یکی از بزرگترین خرده‌فروشان امریکا بود. او شروع کرد تا برای آینده‌ خانواده ا‌ش برنامه‌ربزی کند و تصمیم گرفت بیمه‌ عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی را انتخاب کرد. وقتی صحبت‌شان به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»

نماینده‌ بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارید، ولی با این حال توانسته اید یک امپراتوری در شغل خودتان به وجود بیاورید. فکر کنید به کجاها می‌رسیدید اگر یک ایمیل هم داشتید؟»
مرد برای مدتی فکر کرد و گفت: «آره! احتمالاً می‌شدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت.»

منبع

[تصوير: 1268160646_20_9185d24ff2.gif]

"!...گاهی دلم برای خودم تنگ میشود...!"
يافتن تمام ارسال‌هاي اين کاربر
نقل اين ارسال در يك پاسخ
امروز, 04:19 AM
شماره : #202
RE: داستان كوتاه
بن بست!!

پس از مدت ها تعقيب و گريز مجرم و پليس، سرانجام مجرم به سر كوچه اي رسيد. مجرم پيش خود گفت:

«خدا كند بن بست نباشد.» اين را گفت و به سوي انتهاي كوچه شروع به دويدن كرد. پليس نيز پيش خود گفت:

«خدا كند بن بست باشد.» با اين اميد به دنبال مجرم دويد. در انتهاي كوچه، كوچه اي ديگر به سمت چپ گشوده بود. مجرم با همان اميد «بن بست نبودن» و پليس نيز با اميد «بن بست بودن» هر دو به دويدن ادامه دادند.

در سر پيچ نهم مجرم با همين اميد باز شروع به دويدن كرد؛ اما وقتي به انتهاي كوچه رسيد، با تعجب ديد كوچه بن بست است. ناگزير خود را براي تسليم آماده كرد. ولي هرچه منتظر شد. خبري از پليس نشد. زيرا پليس در ابتداي پيچ نهم نوميد شده و باز گشته بود!!

در هر كشاكش پيروزي نهايي از آن حريفي است كه يك لحظه بيشتر مقاومت كند.

[تصوير: 1268160646_20_9185d24ff2.gif]

"!...گاهی دلم برای خودم تنگ میشود...!"
يافتن تمام ارسال‌هاي اين کاربر
نقل اين ارسال در يك پاسخ
امروز, 04:20 AM
شماره : #203
RE: داستان كوتاه
پاره آجر

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.

ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد .

مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند .

پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت: اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.

"براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".

مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنن

[تصوير: 1268160646_20_9185d24ff2.gif]

"!...گاهی دلم برای خودم تنگ میشود...!"
يافتن تمام ارسال‌هاي اين کاربر
نقل اين ارسال در يك پاسخ
امروز, 04:20 AM
شماره : #204
RE: داستان كوتاه
از یک گروه از دانش اموز خواستد اسامی "عجایب هفتگانه "را بنویسند.
علی رغم اختلاف نظر ها،اکثرا اینها را جزو عجایب هفت گانه نام بردند:
1) اهرام مصر
2) تاج محل
3) دره بزرگ(به نام گراند کانیون در امریکا)
4) کانال پاناما
5) کلیسای پطرس مقدس
6) دیوار بزرگ چین
آموزگار هنگام جمع کردن نوشته های دانش آموزان،متوجه شد که یکی از آنها هنوز کارش را تمام نکرده است.
از دخترک پرسید که ایا مشکلی دارد.
دختر جواب داد:
"بله کمی مشکل دارم ،چون تعداد شگفتی ها خیلی زیاد است و نمیدانم کدام را بنویسم"
آموزگار گفت:" انهایی را که نوشته ای نام ببر شاید ما هم بتوانیم کمک کنیم".دخترک با تردید چنین خواند:
به نظر من "عجایب هفت گانه "دنیا عبارتند از:
1) دیدن
2) شنیدن
3) لمس کردن
4) چشیدن
5) احساس کردن
6) خندیدن
7) دوست داشتن
اتاق در چنان سکوتی فرو رفت که حتی صدای زمین افتادن سنجاق شنیده می شد.
آن چیزهایی که به نظر مان ساده و معمولی میرسند،انها را نادیده و دست کم میگیریم،حقیقا شگفت انگیزند!!!
با ملایمت به یادمان می اورند
که با ارزش ترین چیزهای زندگی ساخته دست انسان نیستند و انها را نمیتوان خرید.
آن قدر خود را مشغول نکنید
که بی توجه از کنارشان بگذرید.

[تصوير: 1268160646_20_9185d24ff2.gif]

"!...گاهی دلم برای خودم تنگ میشود...!"
يافتن تمام ارسال‌هاي اين کاربر
نقل اين ارسال در يك پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن: